دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش
دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش
راه آسمان باز است ، پر بکش
او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند ؟
اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .
دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش
راه آسمان باز است ، پر بکش
او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را میخواند ؟
اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .
|
|
|
والدین به علت علاقه شدید به فرزندانشان ممکن است از چیزهای مهمی که در زندگی کودکان آنها اهمیت دارند غفلت کنند و به اشتباه کارهایی انجام دهند که برای تربیت بچه ها درست نباشد. در اینجا ۱۰ اشتباه بزرگ که والدین مرتکب می شوند نوشته Craig Playstead آورده شده است. |
پالايش برنامه ها بر اساس شاخص هاي برنامه پنجم و سند تحول بنيادي
تنظيم برنامه هاي عملياتي گروه
تقسيم كار
برآورد هزينه هر طرح
و برنامه هاي ديگر كه متعاقبا اعلام مي گردد.
امامزاده مارگيمه (چوبتراش ) در شمال غربي روستاي چوبتراش در منتهي اليه شرقي دشت كرگاه و در مسير جاده خرم آباد نوژيو(نوژيان ) و ايستگاه راه آهن كشور برروي تپه اي مقبره اي ديده مي شود كه به مارگيمه مشهور است بنابر گزارش حميد ايزدپناه مارگيمه گنبدي از سنگ آجر و ملاط و به سبك قرن هفتم كه به شكل مربع ساخته شده است اندازه هر ضلع 25/3 متربرروي زواياي آن مقرنس هايي تبيعه شده و آنگاه طاق اصلي برروي آنها مخروطي شكل ساخته شده است ارتفاع گنبد 12 متر است است قبردر داخل مقبره باكاشيهاي سبز ريشه دار تزيين شده است كه متاسفانه در سال 1347 عده اي قبر را در هم ريختند برروي سقف و فاصله بين مقرنس ها نوع گچ بري ساده زيك زاك وجود دارد و اينها تزئين مقبره هستند . آقاي ايزد پناه مي گويد اهالي محل معقتد هستند صاحب اين مقبره خواهر شاهزاده احمد مي باشد و نيز به يك اعتبار مدفن ملكه خاتون خواهر شهاب الدين سيلمان شاه زن بردار عزالدين گرشاسف فرض كرده اند اما به نظر مي رسد اين مقبره مربوط به مادر سيد نورالدين گيمد كه از ياران شاهزاده احمد بوده اند باشد چون دريادادشتهاي دست نويس شاهزاده احمد به لرستان به نام سيد نورالدين گيمد اشاه شده است قبرستان مايرگيمه تا چند سال پيش در حال تخريب بود كه به همت اهالي محل وميراث فرهنگي با سازي شدو در فهرست مكانهاي ديدني لرستان در ميراث فرهنگي به ثبت رسيد در گذشته و تا اوايل انقلاب انقلاب اسلامي ايران مردم روستاهاي دارايي – ديناروند – ده باقر – سرخده – انگز – سالي بزرگ – پل بابا حسين –چزال مردگان خود را براي دفن به اين امامزاده مي آوردند اين امامزاده مورد احترام اهالي محل است و درگذشته خيلي از بيمارها راشفا داده است و طبق اظهار اهاي محل در گذشته عده اي مي خواستند آن را تخريب كنند ولي توسط زهر ماهر دو نفر از آنها کشته مي شود . و اين باعث مي شود دست از تخريب آن بردارند . در گذشته کسانی که می خواستند برای زیارت مایرگیمه بروند در طول جاده چینی درست می کردند تا به امام زاده برسند و زیارت کنند.
اگه وقت کردین ازاین منطقه و اطراف آن دیدن کنید ولذت ببرید.
به احتمال زياد اطلاق نام (( بازگير)) به پيشينيان اين طايفه در زمان حضور و زندگي آنان در سرزمين لرستان اتقاق افتاده است . داستان از اين قرار است كه به هنگامه ي استقراردر منطقه بالاگريوه دو نفر از افراد اين گروه كه دو برادر به نامهای بگعالی وبرخوردار ویا فرزندان انها که داراب ودوشم (دوشنبه)هستند اقدام به شكارباز نموده و ان را به منظورنشان دادن مهارت خويش در كار شكار باز به عنوان هديه نزد حاكم يا امير وقت لرستان مي برند . حاكم ضمن استقبال و پذيرفتن هديه ي آنان به دو برادر رو ي كرده و به برخوردار که سياه چرده بوده و برادرش بگعالی که سپيد روي بوده مي گويند : كدام يك از دو نفر باز را شكار كرده ايد ؟ سياه يا سفيد ؟ گويا از ان تاريخ به بازگير شهرت يافته اند و فرزندانشان سياه و سفيد نام گرفته اند . اين امر در عين حال مبناي تقسيمات گروه خانوادگي آنان قرار مي گيرد و موجب ميشود كه امروزه اولاد و احفاد اين دو برادر موصوف به اين صفت ها گرديده و خوانده شوند. مركز اصلي و عمده ي جمعيت آنان در لرستان در منطقه كره گاه در جنوب شهر خرم آباد و غالبا در روستاهاي،چوبتراش- ديناروند -دارایی-سهیل بیگی-تلوری-چشمه سرخه- ،ده باقر سرخده عليا، انگز ،سالي-ماسور-داد اباد-قلعه رزه- و پير جد است . و نيز متجاوز500خانوار آنان در شهرستان پلدختر و روستاي چم مهر، ماژ ین -هلوش و جلوگير سكونت دارند كه مجموعا جمعيتشان در منطق ي بالاگريوه در حدود 1500 خانوار تخمين زده مي شود . بقيه بازگيرها لرستان در سه بخش زاغه ،چقلوندي و کر گاه ودرنواحی پل هرو ، قبررمضان،ده مختوایی-کرگانه-ده پیر-چنار برافتاب-ونایی-روستای دار بلوط -ودر شهر های خرم اباد-بروجرد-دورود-پل دختر اندیمشک-شوش- زندگی می کنند . منابع .سکندر امان الهی بهاروند، قوم لُر ، تهران 1370 ش ، سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچندة ا سکندر امان الهی بهاروند، قوم لُر ، تهران 1370 ش ؛ مرکز آمار ایران ، سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچندة ایران ؛ نتایج مرحلة اول ، 1364، حوزة شمارة 4، باختران ، تهران 1365 ش ؛ همو، سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچندة ایران : نتایج مرحلة اول ، 1364، حوزة شمارة 5، لرستان ، ج 2، تهران 1365 ش ؛ همو، سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچندة ایران : نتایج مرحلة اول ، 1364، حوزة شمارة 6، ایلام ، تهران 1365 ش ؛ همو، سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده : 1366، فرهنگ عشایری ایل کرد ، تهران 1368 ؛
من کیم ،
از کجا امده ام
که هیچ مرزی برای اندیشیدن ندارم
وهیچ سخنی برای نگفتن ،وهیچ قدمی در گشتزار اندیشه ها برای نراندن،
بر افق دیدی گسترده بر کنار ساحلی دور نگاه خود را بر موج می نشانم ولحظه ای دور از تلاطم موج اب ،
می نگرم ،می اندیشم ،میگویم ،می روم
اما به مثابه ی آواره ای سرگشته متحییر فقط آب می بینم وافق بی انتها ساحل ،
با خود می گویم:راه باز است و راه روشن؟ چرا متحیر وسرگشته چرا بی انتهای نگاه درافق بی انتها
مانده است ..................................................
من که می توانم بیندیشم پس چرا فانوس راه گم کرده ام
پس چرا کمی با خود نیندیشیده ام؟ پس چرا سجده بی مهر کرده ام
پس چرا سالیانی ست دور از فراغ یار دور مانده ام ؟
سال هاست بی دلیل سر بر سجاده تحییر زده ام،؟..............
این افق روشنایی دارد وبس چراغ به دستی است که مرا با خود می خواند
در این سیاهی شب که دیدگان تار است وتار .نمی دانم همسایه است کاسب سر کوچه است
رفتگر محله است عالم مسجد نشین میخانه است معبود درونی دل است یا رهگذری بی نشان
هر کسی است او فانوس روشنی دارد که من ندارم
او راه را می شناسد من ندانم
او دستی با محبت دارد و با مهربانی فرا می خواند من متحیر گشته ام از رمز آفریدگار
با همه اندیشیدن ونگاه چون نمی دانم کیست ان فانوس بدست ؟...............
در عالم برزخی چون که بیدار شدم درمحله حضور بی حضور چرخیدم با سرگشگی و اشفتگی
به هر کسی می رسیدم پرسیدم پس فانوس راه؟ کجاست ؟
رفتگر محله به مزاح گفت:
فانوس را ه را در خیابان می جویی برو در خانه تاریک خود نشین فانوس انجاست کافیست آن را روشن
کنی ؟؟...............................................
و تو ای دل ـ دل فراموش شده
می خواهم از تو دلجویی کنم!اخر هرچه در زندگی آموختم بر پای چوبین
استدلال استوار بود و بس.
و جایی که حسابگر باید زنده بود تا زنده ماند چه جای شور و شوق می ماند؟
می خواهم کلمات را با فونت عشق حروف چینی کنم و آنرا به همه نشان دهم و تو
ای ذهن که دایره ی مرا گرد خو
هرروز تنگ تر می کنی و هی منم منم را در سرم تکرار می کنی ـ
دیگر نمی گذارم بی افسار هرکجا که خواستی مرا با خود ببری.
حال وقت ان است که در خدمت دلم باشی.
یادت باشد به حریم دلم که پا می گذاری کفشهای چوبی زمختت را در آوری
که پرنیان کفپوش قلبم آنها را بر نمی تابد.
اصلا پا برهنه به حریم دل بیا و در دریای شور شنا کن
و به هستی عشق بورز.
ای ذهن هرچه کلمه در تو ریخته ام را می خواهم با قلبم حروف چینی کنم تا شعله رقصان
عشق و سرمستی از کلماتم سر بر کشد و رنگ جملاتم
رنگ بی تعلقی به خود بگیرد.
می بینی هنوز در درگاه ایستاده ای و بوی خوش باغ عشق را احساس می کنی!
هنوز تو نیامده خنکای نسیم رودخانه ی شور زندگی
صورتت را نوازش می کند ! وای به آن وقتی که
وارد آن بشوی.
و تو ای دل ـ چه کارها که با تو ندارم.
مرکب خوب من ـ بی نقاب و بی غبار
مرا تا خدا برسان.